جستجو
آرشیو

تمام غرب‌گراها برای رسیدن به قدرت دست به خشونت می‌زنند

آقای دکتر کوشکی! لطفا فضای سیاسی کشور را قبل از نخست وزیری بنی‌صدر ارائه نمائید

بنده بحثم را از ورود لیبرالیسم به انقلاب شروع می کنم. بعد از پیروزی انقلاب یکی از مواردی که مسئله شد این بود که چه کسانی باید عهده‌دار امور اجرایی کشور گردند و تصور غالب این بود که امام و اطرافیان او این سمت‌ها را بر عهده می‌گیرند اما این اتفاق نیفتاد .اینکه چرا با وجود اینکه بار انقلاب بر دوش حضرت امام و مردم و مذهبی ها بود به خصوص در اوایل پیروزی و تا خرداد ماه ۱۳۶۰، جریانی به نام لیبرال موفق به کسب مناصب کشوری گردید دارای دلایل فراوانی است. یکی از دلایل مهم آن که تقریبا جایی به آن اشاره نشده است عدم خودباوری نیروهای مذهبی است. یعنی نیروهای مذهبی اعم از روحانیت و غیر روحانیت یعنی کسانی که نقش مهم در پیروزی انقلاب داشتند خود باوری لازم را برای تصدی امور مملکتی را نداشتند . البته باید افرادی همچون شهید بهشتی و برخی دیگر را از این میان استثنا کرد اما غالب آن بود که خودباوری در بین نیروهای آنان وجود نداشت و طبیعی است که روحانیون به دلیل عدم وجود این خودباوری به حضرت امام (ره) پیشنهاد می‌کنند که نیروهای غیر روحانی که مذهبی هم هستند تصدی امور را به دست بگیرند . و دلیلی که ما در این خصوص داریم گفتار حضرت امام (ره) است که می فرمایند که از ابتدا با نخست وزیری بازرگان مخالف بوده‌اند و فقط به دلیل اصرار برخی از دوستان پذیرفته‌اند .

 اگر بخواهیم مقداری دقیق‌تر بشویم می‌بینیم که این دوستانی که مهندس بازرگان را برای نخست وزیری معرفی می‌کنند و اولین گام در رخنه لیبرالیسم در اداره امور جمهوری اسلامی را موجب می شوند. آن دسته از روحانیونی هستند که قبل از انقلاب با امثال بازرگان ارتباط داشتند و بازرگان را یک چهره مذهبی می‌دانستند و البته در خودشان هم نمی‌دیدند که مسائل جامعه اسلامی را اداره کنند. این احساس موجب گردید که رخنه لیبرالیسم به صحنه حاکمیت کشور تسهیل گردد و امام (ره) هم با توجه به سرعت تحول روزگار فرصت مماشات و از دست دادن زمان را نداشتند به همین خاطر وقتی احساس می‌کنند که جناح مذهبی تمایل به گرفتن اداره امور کشور را ندارند با وجود اینکه شخصا راضی به این کار نبودند، با نخست وزیری بازرگان موافقت می‌کنند.

مهندس بازرگان بعد از نخست وزیری تیمی را روی کار می‌آورد که این تیم یا از چهره‌های طاغوتی هستند مثل شاهپور آذرورزین فرمانده نیروی هوایی، که در زمان پهلوی این فرد جانشین نیروی هوایی بوده و از افسران مورد اعتماد محمدرضا پهلوی بوده است. یا فردی به نام دریادار مدنی، فرمانده نیروی دریایی که پس از آن سمت‌های دیگری همچون استانداری خوزستان و …. را به عهده می‌گیرد یا چهره‌هایی که در گذشته در سیستم پهلوی دارای سمت‌هایی بوده‌اند و به دلایلی مغضوب گردیده‌اند مثل شمس امیرعلایی که در زمان پهلوی در وزارت خارجه شاه مناصبی داشت و بعدا به عنوان اولین سفیر ایران در پاریس منصوب گردید. یا چهره‌هایی بودند که با عنوان جبهه ملی یا نهضت آزادی شناخته می‌شدند که شاخص لیبرالیسم بودند که اگر کابینه بازرگان را ببینیم متوجه این عده می‌گردیم این خطی که با روی کار آمدن بازرگان خودش را نشان داد بهانه‌ای شد که فضای به قدرت رسیدن بنی‌صدر را آماده گرداند . بنی‌صدر چهره‌ای است که قبل از انقلاب عملا در مبارزات انقلابی گم بوده و هیچ حضوری نداشته است و به طور کم رنگ به صورت انجمن‌های اسلامی دانشگاه های اروپا حضور داشته است و اگر به سوابق او بنگریم می‌بینیم که خانواده وی، همسر و فرزندانش، تقریبا مذهبی نبوده‌اند و شعائر مذهبی را رعایت نمی‌کردند و خود ایشان نیز چندان مقید به این امور نبوده است. اما بعد از انقلاب با پرواز حضرت امام از فرانسه به ایران بر می‌گردد و به دلیل عدم خودباوری نیروهای مذهبی و با استفاده از خلا شخصیت موجود –چون عملا شخصیت‌های عصر پهلوی حذف گردیده‌اند و شخصیت‌های مذهبی نیز از اینکه مناصب اجرایی را به دست گیرند ابا می‌کنند چون خودباوری لازم را ندارند– وارد عرصه گردد. بنی‌صدر در قالب سخنرانی‌هایی که در دانشگاه‌ها برگزار می‌کند یا مناظراتی که انجام می‌دهد خودش را چهره غالب معرفی می‌کند .لذا مهمترین نکته در به قدرت رسیدن بنی‌صدر خلا فضا است نه اینکه بنی‌صدر وزنه مهمی باشد. ماشاهد هستیم که در آن مقطع وقتی بحث انتخابات ریاست جمهوری مطرح می‌گردد جناح مذهبی روحانی عمدتا به سراغ شخصی به نام جلال‌الدین فارسی می‌روند که از مبارزین دوره انقلاب بوده و تأثیر قابل توجهی در مبارزات خارج از کشور داشته، اما جزء شاگردان مشخص حضرت امام نبوده است. البته در آن مقطع شخصیتی مثل شهید بهشتی هم بوده‌اند اما ایشان کارهای دیگری که وجود روحانی در آن بسیار با اهمیت‌تر بوده است را بر عهده می‌گیرند مثل امور قضایی کشور،در نتیجه عملا صحنه کشور از وجود روحانیونی همچون شهید بهشتی که جرأت اداره کشور را داشته باشد خالی می شود . این خلأ موجب گردید که شخصی مانند فارسی وارد گردد و اوهم به دلیل مشکلاتی که برایش ایجاد شد نتوانست وارد گردونه قدرت را بشود، بنابراین عرصه برای بنی‌صدرآماده می‌گردد . بنی‌صدر یک عنصر بی هویت سیاسی بود و هیچ پس زمینه‌ای در میان نیروها نداشت.او هم عملا در ابتدا با جریان لیبرال، هم خوانی و هم صدایی نداشت به دلیل اینکه یک عنصر شخصی بود و عضو گروه نهضت آزادی یا جبهه ملی به صورت شفاف نبود و برای خودش می‌خواست یک کانال مجزا باز کند.

 به هر حال موج اول که با آمدن بازرگان و همراهان او وارد گردید این ها احساس کردند که اگر بخواهند در حوزه قدرت جمهوری اسلامی باقی بمانند باید با نیروهای اطراف خودشان ائتلاف کنند به همین خاطر در موج اول می‌آیند و با بنی‌صدر ائتلاف می‌کنند و بنی صدر هم این ائتلاف را می‌پذیرد چرا که می‌بیند در فضای سیاسی بعد از انقلاب کسی را نزدیکتر از نهضت آزادی و جبهه ملی به خود نمی‌بیند به همین خاطر از مقطعی به بعد با شعار اینکه «رهبر من مصدق است » خودش را به نمایش می‌گذارد و این تغییر فاز که اصولی هم نیست انتصاب بنی‌صدر به جناح لیبرال با هویت و ریشه نهضت آزادی و جبهه ملی را به اثبات می‌رساند.

 وقتی این جریان جلو می‌رود و کم کم نیروهای انقلاب احساس برتری می‌کنند و چهره‌هایی مثل شهید رجائی کشف می‌گردد و با قدرت سکان امور اجرایی کشور را بر عهده می‌گیرند، فضایی ایجاد می‌گردد که جناح لیبرال احساس می‌کند که باز هم وزنه کم آورده است و عملا امید آنها به کودتا که قرار بود برگزار شود و سقوط جامعه اسلامی را به دنبال داشته باشد،تا این عده به عنوان «آلترناتیو» غرب برای حاکمیت ایران مطرح گردند،به یأس تبدیل می‌گردد .سه کودتا در فضای حاکمیت لیبرال‌ها داشته‌ایم: یکی کودتای پایگاه هوایی شهید نوژه ، کودتای سازمان نقاب و کودتای سازمان پارس. این ائتلاف بین بنی‌صدر و اطرافیان او به عنوان بخش بی هویت لیبرالیسم با بازرگان ( نهضت آزادی ) به عنوان بخش ریشه‌دار لیبرالیسم این ائتلاف شکل می‌گیرد و ما علامت‌هایی را مشاهده می‌کنیم که جناح لیبرال احساس می‌کرد که با سرنگونی جمهوری اسلامی این‌ها تنها گزینه مورد دلخواه غرب خواهند بود.

 نکته قابل توجه اینکه نقطه ائتلاف لیبرالیسم ریشه‌دار و لیبرالیسم بی هویت در مقوله ولایت فقیه است و مثلا ما در قضیه قانون اساسی شاهدیم که این نیروها (نهضت آزادی و جبهه ملی و بنی‌صدر) به عنوان صف اول مخالف مقوله ولایت فقیه در قانون اساسی خود را مطرح می‌کنند و تا آخرین حد توان سعی می‌کنند که این مسئله در قانون اساسی ذکر نگردد و این باعث می‌گردد که این‌ها به هم بیشتر احساس نزدیکی کنند و در ائتلاف این دو گروه کمک قابل توجهی می‌کنند.

 اما با توجه به اینکه کم کم انقلاب قوی‌تر می‌گردد و اندیشه ولایت فقیه بیشتر حاکمیت خود را نشان می‌دهد و هر چه ما بیشتر جلو می‌آئیم و نیروها خودشان را بیشتر باور می‌کنند فضا برای لیبرال‌ها تنگ‌تر می‌گردد،لذا در سومین موج ما شاهد ائتلاف دو گروه لیبرال اول یعنی نهضت آزادی و جبهه ملی از یک سو و بنی‌صدر و اطرافیان او از سوی دیگر و سازمان مجاهدین خلق هستیم .

 این سازمان همچنانکه مهندس بازرگان و رهبران آن همچون مهندس رجبی اعلام کرده بودند و نسبت رابطه فکری این سازمان به نهضت آزادی و مهندس بازرگان می‌رسید و هم بازرگان مجاهدین خلق را فرزندان فکری خود می‌دانست و هم مجاهدین خلق ، بازرگان را پدر فکری و معنوی خود می‌دانستند . این مطلب بارها در نشریه «مجاهد» اواخر سال ۵۹ مطرح گردیده است .

 

اگر ممکن است در مورد روی کار آمدن بنی‌صدر توضیح دهید؟

جواب: بدیهی است از این نظر که جناح مذهبی خودشان می‌ترسیدند وارد شوند بنابراین جلال‌الدین فارسی را پیش می‌اندازند و جامعه روحانیت مبارز و حزب جمهوری از او حمایت می کنند. وقتی برای «فارسی» آن مشکل که اصالتا ایرانی نیست پیش می‌آید و«حسن حبیبی» هم چهره‌ای است که نسبت به بنی‌صدر هیچ شانسی برای بردن ندارد، عملا صحنه به نفع بنی‌صدر خالی می‌گردد و بنی‌صدر با یک عمل قانونی به قدرت می رسد. اگر کسی در به قدرت رسیدن بنی‌صدر مقصر باشد گروه‌ها و جناح‌های مذهبی‌اند که خود باوری نداشته‌اند و به جای اینکه خودشان پیشگام گردند فردی دیگری را پیش گام کردند. بعد از اشغال سفارت آمریکا ( لانه جاسوسی آمریکا) دانشجویان پیرو خط امام، سندی را پیدا کردند که در آن سند از بنی‌صدر به صراحت به عنوان شریک لانه جاسوسی آمریکا نام برده شده بود به این مضمون که بنی‌صدر با کد و اسم مستعار حاضر شده که در عوض دریافت پول ماهیانه‌ای ، اطلاعات مشاوره‌ای در خصوص فضای اقتصادی ایران ارائه کند .این سند در آن هیاهوی انتخابات ریاست جمهوری گم شد و پیروان خط امام (ره) نیز که رسانه‌ای در دست نداشت دو رسانه در آن روز در دست قطب زاده بود که جزء همین جناح لیبرال است و بخش اعظم مطبوعات نیز با فضای جمهوری اسلامی سازگاری نداشت لذا بنی صدر توانست به قدرت برسد. نشریاتی که در آن مقطع وجود داشتند چند دسته بودند:یک عده که ادامه نشریات قبل از انقلاب بودند و طبیعتا همراهی آن‌ها با انقلاب صوری و ظاهری بود و این‌ها که قبلا در مدح شاه نوشتند اکنون به همراه انقلابی‌ها مطلب سطحی‌ای را در مورد انقلاب می‌نوشتند اما ذات آن‌ها عوض نگردیده بود . دسته دیگر نشریاتی بود که گروهک‌های سیاسی و غیر اسلامی مثل گروه‌های لیبرال و ملی گرا و… متولی آنها بودندکه این‌ها هم با استفاده از تجربیات خارج از مرز خود یعنی تجربیاتی که سرویس‌های جاسوسی روسیه در اختیار گروه‌های مارکسیسم قرار می‌دادند و تجربیاتی که ارتباط با غرب به گروه‌های لیبرال بخشیده بود، این نشریات در این فضا با آن حمایت‌ها فعالیت می‌کردند. دسته سوم نشریاتی بودند که به طور محدود توسط فرزندان انقلاب اسلامی اداره می‌شد که به دلیل نداشتن تجربه ، قدرت زیادی در جهت عوض کردن فضای مطبوعاتی را نداشتند . عمده فضای مطبوعاتی سال‌های ۵۹ و ۵۸ در اختیار دو گروه مخالف انقلاب اعم از چپ، ملی‌گراها، نهضت ملی، جبهه ملی و …. بود و نشریاتی که قبل از انقلاب منتشر می‌شدند دل در گرو سلطنت پهلوی داشتند و به ظاهر عوض شده بودند . مثلا حتی در نشریاتی مثل کیهان هنوز افراد نفوذی حزب توده با چهره اسلامی در آن جا مشغول کار بودند و به نفع جریان چپ کار می‌کردند. وقتی نیروهای انقلاب خود را پیدا کردند و نشان دادند که از پس امور بر می‌آیند و نهادهای انقلابی شکل می‌گیرند و در اداره امور موفق می‌گردند فضا برای لیبرال‌ها تنگ می‌گردد و آن‌ها برای گام سوم اقدام می‌کنند یعنی «اتحاد با سازمان مجاهدین». مشکل عمده گروه‌های ملی‌گرا از گذشته این بود که خودشان را سازمان‌های نخبه می‌دانستند یعنی نهضت آزادی هیچ گاه به دنبال عضو گیری مردمی نبود و عملا بین مردم پایگاه مردمی نداشت و جبهه ملی نیز خود را سازمان نخبگان و اشراف می‌دانستو هیچ همگامی با مردم نداشتند و به تعبیری پیاده نظام نداشتند و در واقع بنی‌صدر نیز همین گونه بود و پیاده نظامی نداشت و یک عنصر بی هویتی بود که با یک حادثه سیاسی توانسته بود اکثریتی را به دست آورد و در یک فاصله تبلیغاتی کوتاه مدت به قدرت برسد این‌ها برای اینکه بتوانند قدرت را از دست جریان اصلی انقلاب خارج سازند به پیاده نظام نیاز داشتند و عملا برای اینکه بتواننداین پیاده نظام را کسب کنند به سراغ مجاهدین خلق رفتند و مجاهدین خلق بیشترین قرابت را با نهضت آزادی داشتند و خود را فرزندان مهندس بازرگان می‌دانستند و بازرگان نیز خود را پدر فکری و معنوی آن‌ها می‌دانست و این قرابت در اواخر سال ۵۹ بیشتر می‌گردد. ۱۴ اسفند نقطه تلاقی تمامی گروه‌های ضد انقلاب لیبرال (غرب گرا) است. علی رغم شعارهای به ظاهر ضد کاپیتالیسم و ضد امپریالیستی که مجاهدین خلق می‌دادند، احساس کردند که در صحنه قدرت پایگاه مهمی ندارند. چون نتوانستند در انتخابات خبرگان و ریاست جمهوری شرکت کنند و حتی با وجود تبلیغات بسیار در انتخابات مجلس شورای اسلامی نتوانستند حتی یک نماینده اختصاصی بفرستند.لذا وقتی دیدند که در راه‌های قانونی کسب قدرت سهمی ندارند، چرا که راه خودشان را از مردم جدا کرده بودند اما احتیاج به چند هزار نیروی پیاده نظام از جمله جوانان دانش‌آموز و دانشجویان داشتند، لذا برگزاری رژه‌های خیابانی، تشکیل گروه‌های مسلح دختر و پسر، تشکیل خانه‌های تیمی دختر و پسر، بی توجهی به مبانی دینی و فقهی و آزادی‌های درون گروهی و سرودهای مهیج بهانه‌هایی بود که به وسیله آن توانسته بودند عمدتا دانش‌آموز و کمتر دانشجو جذب کنند. لذا این سازمان به نسبت نهضت آزادی و جبهه ملی که دستشان از وجود پیاده نظام خالی بود، دستی پر داشتند. ۱۴ اسفند نقطه تلاقی این هاست. یعنی مجاهدین خلق وجهه بین‌المللی ندارند و در صحنه بین‌المللی شناخته شده نیست و اگر قرار باشد انقلاب را سرنگون کنند و خودشان حاکم گردند نیازمند چهره‌های سرشناس مثل نهضت آزادی و بنی‌صدر هستند اما از آن طرف بنی‌صدر و نهضت آزادی برای بدست گرفتن قدرت نیازمند به پیاده نظام‌اند و این نیازمندی دو جانبه این ها را به هم نزدیک می‌کند . و این ۲ گروه در ۱۴ اسفند به هم می‌رسند و از آن طرف صف بندی انقلاب مشخص می‌گردد و سخنرانی بنی‌صدر به مناسبت مرگ مصدق است و از آن طرف مجاهدین خلق فراخوان کامل می‌زنند که امنیت این مراسم را در مقابل حزب‌اللهی ها حفظ کنند یعنی ، نهضت آزادی، بنی‌صدر و مجاهدین خلق در یک نقطه به هم می‌رسند یعنی حفظ امنیت به وسیله چماق داران مجاهدین خلق ، سخنرانی به عهده بنی‌صدر و پوشش فکری به وسیله لیبرال‌ها با رهبری مصدق تامین شد. و این نقطه تلاقی در واقع یک جبهه مقابل انقلاب اسلامی تشکیل می داد.جبهه انقلاب اسلامی با رهبری حضرت امام و همراهی مردم و فرزندان انقلاب و حزب جمهوری و نهادهای انقلاب از یک سو و در سوی دیگر ملی گراها ، نهضت آزادی ، مجاهدین خلق و بنی‌صدر و این‌ها صف آرایی می‌کنند و دانشگاه تهران عملا صحنه نمایش پایبندی لیبرال‌ها به لیبرالیسم می‌گردد. یعنی اقلیت لیبرال برای اینکه پایبندی خودشان را به تفکر لیبرال و دموکراسی نشان دهند با انواع سلاح‌های سرد به جان مردمی می‌افتند که تحمل تصاحب انقلاب به دست نامحرمان را نداشته اند. ما با مراجعه به اسناد می‌توانیم بگوئیم که در این دوران اگر کسی به یک نهاد انقلابی منتسب بود – از جمله کمیته انقلاب اسلامی و جهاد – اگر کارت جهاد سازندگی از وسایل یک جوان کشف می‌گردید سند مزدور بودن او می‌بود و باعث می‌گردید در حد مرگ کتک بخورد و یا حتی به قتل برسد و بسیاری از کسانی که آن روز به وجه فجیعی کتک خوردند و تا آستانه مرگ قرار گرفتند جرمشان این بود که مجاهدین خلق از جیب‌های این‌ها کارت جهاد یا کارت انقلاب اسلامی یا بسیج یا …. پیدا کرده بودند و همین به عنوان مدرک جرم کفایت می‌کرد تا با دستور رئیس جمهور وقت – بنی‌صدر – و در سالگرد مصدق فرزندان انقلاب قربانی گردند به جرم اینکه به نهادهای انقلابی وابسته‌اند یا تصویر حضرت امام در دست آن‌هاست یا از افرادی همچون رجائی و بهشتی حمایت می‌کنند و عملا این ماجرای ۱۴ اسفند موجب گردید که این صف بندی به اوج خود برسد. ما شاهدیم که در اردیبهشت و خرداد سال ۶۰، انقلاب از وجود عناصر مزاحم مثل لیبرال‌ها و مجاهدین خلق و بنی‌صدر و ….. تصفیه می‌شود و در واقع این پالایش انقلاب از وجود این افراد که در حال مکیدن خون انقلاب بودند و می‌خواستند انقلاب را به نفع خودشان تصاحب کنند موجب شدکه حتی آن‌هایی که خوش خیال بودند که می‌توان به نوعی با لیبرال‌ها مماشات کرد به این نقطه می‌رسند که هیچ مماشاتی با لیبرالیسم وجود ندارد و عناصر دمکرات و لیبرال و غرب گرا برای رسیدن به قدرت حاضرند فاشیستی ترین روش‌ها را به کار گیرند.

 

در مورد اتهام خشونت گرایی که به حزب جمهوری و نیروهای مذهبی اطلاق می شد توضیحی دارید؟

کسی که خود را دمکرات و غرب گرا می‌داند و اعتقاد دارد که با اکثریت باید به قدرت برسد و اکثریت به او پشت کند و اکثریت به قدرت نرسد اقلا برای رسیدن به قدرت مجبور است از زور استفاده کند اما استفاده از زور برای کسی که شعار دموکراسی می‌دهد چندان جالب نیست به همین خاطر باید توپ را در زمین مقابل بخواباند . وقتی پینوشه به قدرت رسید پینوشه جناح آلنده و مردم شیلی را چه کسانی معرفی کرد ؟ آیا گفت من با مردم شیلی مقابله کرده‌ام و پیروز شده‌ام و به قدرت رسیده‌ام یا اینکه گفت که با یک عده شورشی مقابله کرده‌ام ؟ تمام کسانی که غرب گرا هستند و شعار دموکراسی می‌دهند و طالب قدرت‌اند و اکثریت موافق آن‌ها نیست برای رسیدن به قدرت دست به خشونت می‌برند و چون خشونت با شعار دموکراسی هماهنگ نیست خشونت را به زمین مقابل پرتاب می‌کنند . چیزی که ما در دوم خرداد دیدیم . مثلا در دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی – در سال گذشته – ۲ هزار نفر از دانشجویان در مراسمی حضور پیدا کردند تا تعدادی از شهدای گمنام را دفن کنند و ۱۵ نفر از گروه‌های وابسته به دفتر تحکیم و منحرف انجمن‌های اسلامی می‌خواهند اراده خود را بر ۲ هزار دانشجویی که آمده‌اند از شهدا و اسطوره‌های مذهبی و قهرمانان خود تجلیل کنند، تحمیل کنند و این ۱۵ نفر می‌خواهند نگذراند که شهدای گمنام دفن گردند و همین حادثه را در سال گذشته در دانشگاه شریف شاهدیم که عده‌ای آمدند – محدود – شیشه‌های دانشگاه را شکستند و به رئیس دانشگاه حمله کردند و به اموال دانشگاه خسارت زدند و در بالای سر شهداء کف زدند و سرود خواندند چون این اقلیت غرب گرا می‌خواهند اراده خود را با زور و جنجال بر اکثریتی که می‌خواهند از قهرمانان خود تجلیل کنند ، تحمیل کنند و جالب این است که وقتی اعلامیه‌های انجمن ضد اسلامی دانشگاه شریف و انجمن ضد اسلامی دانشگاه شهید رجایی را می‌بینیم کسانی که شیشه شکستند و به رئیس دانشگاه حمله کردند و دمکرات می‌گردند و در مقابل جناح مقابل که فقط کتک خورده و به احترام شهداء از هر گونه تشنج جلوگیری کرده است به چماق‌داری و خشونت طلبی و فاشیسم متهم می‌گردند. این رویه‌ای بوده است که از کودتاهای آمریکای لاتین شاهد آن بوده‌ایم که کسانی که با حمایت آمریکا و شرکت‌های چند ملیتی به قدرت می‌رسیدند بر خلاف منافع اکثریت مردم آمریکای لاتین ، خودشان را دمکرات و حافظان امنیت و و نظم و جناح مقابل را که اکثریت مردم بودند به عنوان شورشی و خرابکار معرفی می‌کردند در عهد پهلوی نیز همین گونه بوده که جلادان پهلوی خود را حافظان نظم و مردم بی سلاح و بی دفاع انقلابی را خرابکار معرفی می‌کردند و ما آن خط را از ابتدای انقلاب تا امروز شاهدیم. لیبرال‌ها و غرب گرایان و کسانی که شعار دموکراسی می‌دهند چون مردم مسلمان ایران هیچ گاه با آن همگام نبوده‌اند برای رسیدن به قدرت ناگزیر از خشونت بودند و خشونت خود را هم این گونه توجیه می‌کردند که طرف مقابل خشونت کرده‌اند و ما قربانی خشونت شده‌ایم .

یک نظر بگذارید