جستجو
آرشیو

مثلث معرفت، هنر و دین

سوال این است که آیا میان دو مقوله معرفت و هنر با دین ارتباطی هست یا نه؟ اگر هست چگونه توجیه می گردد؟ به عبارت دیگر آیا یک اثر هنری مثلانقاشی یک گل، دینی و غیر دینی دارد؟ همان طوری که می توان پرسید آیا فیزیک دینی و غیر دینی وجود دارد یا نه؟ انسان دیندار دنیا را در یک چارچوب تعریف می کند. یعنی دنیا را در ارتباط با معنایی می بیند که از آسمان آمده و بشر در خلق آن نقش ندارد. در حالی که انسان غیر دیندار دنیا را صرفا یک پدیده می بیند که اگر من آن را نفهمم ممکن است اصلانمود خارجی و حتی وجود نداشته باشد. بنابراین انسان دیندار هر امری را از زاویه و عینک دیانت خود می بیند. لازم به تذکر است که این بحث هرچند انتزاعی، به نظر می رسد اما بسیار کاربردی است به طوری که انسان دیندار هر هنر و معرفتی را به این شرط می پذیرد که با آن مقیاس و چارچوب دینی سازگار باشد و اگر از آن خارج باشد حتی اگر به ظاهر هنرمندانه باشد آن را اصلاهنر نمی داند. لذا امکان ندارد انسان دیندار محصول غیردینی تولید کند و یا حتی ورودی غیردینی داشته باشد.

من از آن روز که در بند توام آزادم

شادمانم که به دست تو اسیر افتادم

از طرفی انسان غیردینی تنها قید و بندش خودش است پس خودش هنر را تعریف می کند و شاخص می گذارد و هرگاه خواست به میل خود آنها را عوض می کند. نتیجه ا ین روند هم آن می شود که ممکن است در تعریف هنر، انسان تا آنجا پیش رود که بگوید: اصلاانسان خودش نباید در هنر دخالت کند و به طور ناخودآگاه هرچیز از او به وجود آمد هنر است و یا بالعکس به گونه ای مضیق و با صدها شرط به تعریف هنر بپردازد.

همان طور که می بینید به این ترتیب هنر غیردینی بسته به آنکه چه کسی آن را تعریف کند به تعداد آدم های روی زمین متفاوت خواهد بود همان طور که امروزه در مباحث پست مدرنیسم معرفت نیز مثل هنر به گونه ای افراطی نسبی شده است.

معرفت و هنر دینی کاملا استاندارد است و چارچوب دارد. که این چارچوب هم به سلیقه آدم ها نیست بلکه آدم عالم یا هنرمند می تواند آن را بپذیرد یا نه؟

آیین کلیسایی هیچ نسبتی با هنر نداشته است یعنی از ابتدای ترویج مسیحیت تا پایان قرون وسطی چنین تصور می کرده اند که هنر سمبل تجمل است در حالی که انسان برای رنج کشیدن به این دنیا آمده یعنی برای جبران گناه نخستین آدم. بدین ترتیب کلیساها همگی مکان هایی سرد و خشن و زمخت بودند و هیچ تزئینی به جز یک صلیب در آنها نبود اما با ورود اروپا به دوران رنسانس و بعد از آنکه بورژوازی هنر را در خدمت اشرافیت گرفت و کلیساها خلوت شدند، متولیان کلیسا برای جذب دوباره مردم به کلیسا به هنرمندان سفارش دادند که کلیساها را تزئین کنند. به طوری که بزرگترین آثار هنرمندانی چون میکل آنژ در این وضعیت به وجود آمد. لذا واضح است که آیین مسیحیت هیچ داعیه ای در هنر ندارد و از بحث ما خارج است. انسان هنرمند در فضای زیبایی شناسی دینی و معرفت دینی این پیش فرض را دارد که:الله جمیل و یحب الجمال.

خداوند زیبایی را تعریف کرده و اگر مثلا من (هنرمند) هم بخواهم بفهمم زیبایی چیست باید از خود خداوند بپرسم. این معنا افقی وسیع را نزد دیدگان هنرمند و عالم دینی باز می کند که اگر چه به ظاهر محدود ا ست اما این محدودیت باعث می شود ذهن او نظام مند شود و دنیا را کاملامنظم و با حکمت و زیبا ببیند.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

هنرمند دیندار معتقد است که خداوند زیبا است و چون جهان مخلوق خدا است و با او نسبت دارد پس دنیا هم زیبا است به تعبیر قرآن نظام احسن می باشد. لذا هنرمند اگر جایی را هم زشت ببیند می گوید که نقص از من است لذا خلق هنری او به گونه ای است که با این دنیای زیبا نسبتی تنگاتنگ دارد و بین وجود او و وجود طبیعت فاصله نمی افتد.

یک نظر بگذارید