جستجو
آرشیو

ماهیت فرهنگی سیاسی واقعه عاشورا

درک حقیقت و ماهیت نهضت عاشورا و وصول به آن قافله حقیقت، دو رسالت سنگینی است که انقلاب اسلامی برای عاشورایی شدن و عاشورایی ماندن بر عهده دارد. تبیین اصل این رسالت و آسیب شناسی آن، هدف گفتار زیر است:

این گفتار برگرفته از سخنرانی دکتر محمد صادق کوشکی، عضو هیئت علمی دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی است که در دانشگاه امام صادق علیه السلام ایراد شده و با اندکی تلخیص و تصرف در پی می­آید:

در مورد حادثه­ی عاشورا و نسبت ما با این حادثه و تبعات آن، صحبت زیاد شده است، چه در مورد حقایق و چه در مورد تحریفات آن. چون این بزرگترین حماسه­ای است که در ادیان اتفاق افتاده است. ادیان الهی حماسه­های مختلفی را تجربه کرده­اند اما بزرگترین حماسه­ای که در طول ادیان الهی اتفاق افتاده است، حماسه­ی عاشوراست. ما ذبح نیمه کاره­ی اسماعیل را به عنوان یک حماسه­ی مشترک بین ادیان داشته­ا­یم ولی کامل محقق نشد و حضرت ابراهیم اراده می­کند ولی انجام نمی­گیرد یا آن عبور بنی اسرائبل از رود نیل یا حتی فتح مکه. اما بزرگترین حماسه الهی که در همه­ی ادیان رخ داده واقعه­ی عاشوراست و طبیعی است که این بزرگترین حرکت پیامدهای خیلی وسیعی هم دارد به حدی که ما امروزه می­توانیم برداشت­های جدید و در عین حال درست از آن داشته باشیم. یعنی هر چه قدر که عقل ما رشد بیشتری پیدا می­کند، می­توانیم زوایای پنهان­تری را کشف کنیم. واقعیت عاشورا همواره برای بشریت الهام بخش بوده و هر مقدار که وضع بشریت بیشتر گره خورده، کارآمدی این حادثه بیشتر نشان داده و مفید بودن آن بیشتر نمایان می­شود. اگر زمانی قرن ۸ هجری یک عده از سربداران خراسان می­آیند و با الهام از حادثه­ی کربلا علیه مغول اقدام می­کنند، معضلی که در مقابل این­ها بوده فتنه مغول بوده و این­ها با الهام از ازخودگذشتگی و آزادگی و مفاهیمی که در حادثه­ی عاشوراست علیه مغول قیام می­کنند؛ این به نوعی حل مشکل بوسیله­ی کربلاست منتها شکل ساده و بسیطی بوده است. اما روزگار ما مسائل بشری به حدی از پیچیدگی رسیده است که به سادگی الگوگیری نمی­شود کرد. اگر این جا کسی بتواند به عنوان شیعه از ظرفیت­های فکری و معرفتی عاشورا برای حل مشکل امروزش استفاده کند، هنر بزرگی کرده است.

در نسبت با عاشورا، ما قالبی داریم که همواره تاُکید شده که آن را زنده نگه داریم. همین روضه خوانی، زنجیرزنی، پرچم سیاه زدن و ظرایف عزاداری به شکل خاص و این که اصرار بر حفظ سنتیِ این­هاست… این­ها قالبی است که قرار است از محتوایی محافظت کند و این قالب همیشه باید باشد تا این محتوا را حفظ کند. این محتوایی که حقیقت عاشورا و عملکرد عاشورا و یاران حضرت است. اگر قالب بشکند یا مشکلی پیدا کند آن حقیقت چپاول می­گردد و زود از بین می­رود. ولی خیلی وقت­هاست که این قالب محور می­گردد و آن حقیقت به تمامی فراموش می­گردد. این هم آفتی است که گریبان­گیر این حادثه می­گردد. قرار است عاشورا به عنوان یک حماسه­ای که در ادیان الهی است هر مقدار زندگی بشر – نه صرفاً شیعه و مسلمان- پیچیده­تر و مشکلات او عجیب­تر گردد، بتواند راه حل بدهد (به عنوان بخشی از دیدگاه­های شیعه­­ی ناب). منتها خیلی وقت­ها این قالب چنان سنگینی می­کند که ما از آن محتوا غافل می­شویم. شبیه کسی که موزی را آورده بود و هسته­ی آن را دور انداخته بود و بقیه­ی آن را خورده بود! اگر ما بخواهیم بدون هیچ اغراقی در جامعه­ی خودمان قبل از انقلاب اسلامی نگاه کنیم، امام حسین (ع) کسی است که آدم­های به استیصال رسیده به دنبال او می­روند. قرضِ قرض داران را ادا بفرما… مریضان اسلام را شفا بده… خیلی به من نامه نوشته­اند…. بعد می­گویند آقا شما از امام حسین (ع) چه دیده­اید؟ می­گوید من خانه خواسته­ام آقا به من داده است و مثلاً بیست سال است که نوکر آقا هستم، ماشین داده، زن خوب و بچه­ی خوب داده… این نگاه لازم است ولی کافی نیست. به تعبیر زیارت جامعه “عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم” کما این­که اگر ما در عصر امام حسین (ع) هم بودیم و می­رفتیم و ظهر در می­زدیم و می­گفتیم آقا من گرسنه­ام، چنین می­کردند. اهل بیت (ع) با مردم همدردی می­کردند و تا جایی که ممکن بود مشکلات مردم را حل می­کردند. حضرت علی علیه السلام به خیلی­ها صدقه داده و کمک کرده ولی آن­ها به معنی دقیق کلمه، که از محضر امیرالموُمنین (ع) که استفاده نکرده­اند. در واقع حداقل و کف مطالبات همین­هاست که در جامعه­ی ما رایج است. رسالت اصلی امام رضا (ع) مریض شفا دادن و قرض ادا کردن و … نیست. حقیقت ائمه و عاشورا فراتر از این­هاست. این حادثه قرار بوده یک جعبه­ی کمک­های اولیه باشد برای نجات بشریت در طول تاریخ، پس نباید آن را تنزل دهیم. همین عرض ارادت و مطالبات حداقلی که مردمِ با صداقت ما ارائه می­دارند را کمی وسیع­تر کنیم تا هم خودمان استفاده کنیم و هم ظلمی که به ائمه شده جبران شود و این کفران نعمت کمتر گردد. زیرا ما در سیاست، اقتصاد، مدیریت و در جزء جزء زخم­های بشر امروزی می­توانیم از این جعبه­ی کمک­های اولیه برداریم و زخمی را التیام دهیم. با این مقدمه وارد بحث می­شویم.

 فضای تاریخی که در آن فضا حادثه­ای اتفاق می­افتد بسیار مهم است. اگر ما به این فضا علم داشته باشیم خود عاشورا برای ما معنی دقیق­تری می­یابد. خیلی وقت­ها ما حوادث را بدون مظروف آن در نظر می­گیریم. مجرد حادثه خیلی تاُثیر ندارد و مطالعه­ی پدیده­ها در بستر زمانه جزء روش علومی مثل تاریخ و علوم سیاسی هم هست. بدون ظرف زمانی و مکانی صرف انتقال حادثه خیلی ارزش ندارد. اگر عین حادثه­ی عاشورا و جزء به جزء حادثه­ی کربلا را بگویید، باز هم تاریخ را تحریف کرده­اید. اگر من به شما بگویم که یک دختر خانمی است که با روسری به دانشگاه می­رود، شما می­گویید یعنی چه؟ ولی اگر بگوییم این خانم در استانبول قرار دارد و می­داند که اگر با مانتو و روسری و شلوار به دانشگاه برود حکم اخراج او را می­دهند… سال پنجم پزشکی هم هست، تا یک مدتی قوانین، ساده و رها بوده و تا سال پنجم با حجاب به دانشگاه می­رفته است، سال پنجم یک مدیری می­آید و می­گوید ارزش­های لائیسیته باید حفظ گردد و از امروز هر که با روسری به دانشگاه آمد اخراج! اگر این­ها را بگوییم آن موقع می­فهمیم این دختر دیانت و مردانگی­ای داشته است که در هزاران مرد وجود ندارد. یعنی ارزش این کار وقتی مشخص می­شود که ما زمان و مکان آن را بگوییم. ولی بدون زمان و مکان آن کار زیاد جلوه­ای نمی­یابد. یکی از ظلم­هایی که در حق حادثه­ی عاشورا خصوصاً تا پیش از انقلاب اسلامی شده است، این است که ظرف زمانی و مکانی آن را کسی توضیح نداده است. اگر به آن فضا نزدیک شویم آن موقع عظمت کاری که در حادثه­ی عاشورا رخ می­دهد را کمی می­فهمیم که چرا امام حسین(ع) به عنوان یک شاخصی بیان شده که ثواب یک بار زیارت او در کربلا، معادل هفتاد حج مقبول است. این طور احادیثی که گاهی اوقات مبالغه آمیز تصور می­گردد. ببینیم این کار امام حسین(ع) به قدری اهمیت داشته که برای این که ما را به اهمیت کارش واقف کنند، مدام به ما کد داده­اند؛ مثلاض گفته­اند ۷۰ حج مقبول. راوی به پیغمبر می­گوید ۷۰ حج مقبول؟ می­گویند: بیشتر، می­گوید به حدی ثواب حج مقبول را دارد که اگر ثواب زیارت کربلا را می­گفتند، حج از رونق می­افتاد. کنایه از این که خود کربلا که ارزشمند نیست. این آدمی که این جاست کارش به قدری ارزشمند بوده که برای این که ارزش و اهمیت آن را نشان دهم من می­آیم و برای آن ثواب زیارت مشخص می­کنم. دهه­های پنجاه و شصت هجری پیش زمینه­های عاشوراست و تا خودِ واقعه­ی عاشورا را کمی نگاه کنیم، می­بینیم جو خاصی حاکم می­باشد.

آن زمان دنیای اسلام خیلی وسعت جغرافیایی پیدا کرده است. از طرفی مرزهای آن نزدیک آسیای میانه­ی فعلی است و از طرفی دریای مدیترانه، مصر و تونس و … را نیز تقریباً گرفته و از طرفی همسایه­ی روم شرقی شده است. جایی که سوریه و ترکیه­ی فعلی قرار دارد، حجم وسیعی از امپراطوری اسلامی نومسلمانانی هستند که اسلام را با فاتحین عرب شناخته­اند، فاتحینی که خود را نژاد برتر می­داند و معتقدند که اگر ایرانی جماعت که عجم است  مسلمان شود، باز هم باید جزیه بدهد یعنی نژادپرستی عربی هم چنان در میان آن­ها هست.  سرداران فاتح سرداران مسلمانی نیسیتند، سردارانی هستند که عربیت آن­ها بر اسلامیت آن­ها غلبه دارد. سردار همه­ی این­ها معاویه است. یعنی جامعه­ای که با اسلام آشنا شده­اند اما آشنایی آن­ها در حدی است که معاویه توصیه می­کند.

اسلامی که نه تحولی در زندگی فردی و نه در جامعه ایجاد می­کند و نه دردی را از کسی دوا می­کند. یعنی در واقع فتوحات وسیع اتفاق افتاده و به مردم گفته­اند، می­خواهیم مسلمان شوید… حالا باید چه کنیم و اسلام یعنی چه؟ یعنی این­که نماز بخوانی، نماز جمعه را هم به جا آوری و در خطبه­هایت نیز علی(ع) را لعن کنی؛ می­گوید باشد این کارها را می­کنم و برای او خیلی عادی است. حال امیرالموُمنین کسی است که حتماً باید او را لعن کرد و حتماً مثل ابولهب است. دین را این­گونه آموختند، حوزه­ی جغرافیایی وسیع، کمیت بالا، کیفیت پایین. آن هسته­ی مرکزی اسلام که مثلاً در مدینه بوده و در مکه و کلاً در حجاز، اساساً فسیل شده و از بین رفته یعنی کسانی که مقداری اسلام حقیقی را از پیامبر دیده­اند یا زیر خاک دفن شده­اند، یا زیر فشار تبلیغات فراموش شده­اند. فقط ظاهر مذهب باقی مانده که هیچ تاَُثیری بر زندگی مردم ندارد جز این­که آن­ها را در برابر ستم ستمکاران مطیع­تر می­کند. یعنی آن اسلام نه تنها مثبت نیست بلکه منفی است. اسلامی که می­گوید ” اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم”… من هو اولی الامر؟ هو المعاویه. المعاویه کاتب الوحی و خال المومنین. (و این­ها از نظر تاریخی درست بود چون برادر ام­حبیبه بود دختر ابوسفیان. ام حبیبه هم ام الموُمنین و زن پیامبر بود با این محاسبه معاویه دایی موُمنین می­شد!) در این فضا تصور کنید که مردم ایران و آسیای میانه و خراسان بزرگ آن زمان و مردم بیت­المقدس و مردم مصر و بخشی از ترکیه امروزی مسلمان شدند اما این اسلام، اسلامی است که تشویق می­کند که از “عمروعاص” و “یزید” اطاعت کنید. حال در این فضا یک امام حسینی مانده که حقیقت دین را لمس کرده و خودش عین حقیقت دین است و در طرف دیگر این جفرافیا و پهنه­ی وسیع که اگر آن رها کنید تا قیامت به نام اسلام، بشریت را منحرف می­کند. برای این­که بگوید ای فقیر اگر به تو ظلم شد به آن دنیا حواله بده، اینجا اطاعت بکن و درآن دنیا خدا به ظلم تمما ظالمان جواب خواهد داد.

امام حسین (ع) است و تاریخ. امام حسن (ع) به شهادت رسیده و امام حسین (ع) منصب امامت را عهده­دار شده است و آن هم در عصری که در اوج قدرت است و حسین پسر آن کسی است که باید او را لعن کرد تا نماز جمعه قبول واقع شود. در این فضا امام حسین (ع) حرکت خود را برای پالایش دین آغاز می­کند تا حداقل دین اسباب دست ستمکاران و خلفای جور نباشد. امام نامه­ای به معاویه می­نویسد و می­گوید تو آدم فاسدی هستی و صلاحیت حکومت هم نداری نامه هم سرگشاده است و اگر مخفی بود در تاریخ ثبت نمی­شد که به دست من و شما برسد. حتی کار به جایی می­رسد که حضرت یک بار در ایام حج، چند سال قبل از این­که معاویه بمیرد یک همایشی در حج می­گذارد. حج هم جایی است که از همه جای عالم اسلام می­آیند.

ریش سفیدان تمام عالم اسلامی آن روز می­آیند و امام حسین (ع) حرکت خود را شروع می­کند با – خطبه در منی!- کار خود را با تمام قدرت انجام می­دهد و می­گوید این حرف خدا و این کلام پیغمبر و این هم کارهای معاویه خودتان صاحب عقل هستید. می­خواهید چه کار کنید. نمی­گوید من از کارهای سیاسی خوشم نمی­آید و کار علمی می­کنم و … و زن و بچه دارم و… و امام یقین پیدا می­کند که از این یخ­های سال خورده و دل­های فرومرده، بخاری بلند نمی­شود. در هیچ کدام دین حقیقت زندگی نیست که بگویند “کونوا قوامین لله شهداء بالقسط”. اصلاً اهل این کارها نیستند می­گویند من حاضرم دین­دار باشم به شرط این­که دین­داری هیچ لطمه­ای به کاسبی و شهرت اجتماعی و موقعیت هیئت علمی­ام نزند. اگر نتوانم به واسطه­ی دین­داری بنز سوار شوم اصلاً دین را نمی­خواهم. دینی که به من بگوید یک بار حج رفته­ای بار دومی که می­خواهی به حج بروی اگر با پول خود می­روی اسراف است و اگر با پول خودت نمی­روی دزدی است، چون در این مملکت هزاران پیرمرد و پیرزن مستطیع در صف ایستاده­اند و مردند و نتوانسته­اند حج واجب بروند را نمی­خواهم؛ امام می­گوید این­هایی که این­جا هستند دینشان تساهلی و تسامحی است و دین “چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت مسلمان زمزمت شوید و هندویت بسوزاند” است. امام یقین پیدا کرد که اگر یزید میمون خود را هم بگذارد و بگوید حکومت کن، این عده حاضرند اطاعت کنند چون صلاح دنیای آن­ها در اطاعت است. حال جالب است که در این فضا یک عده پیدا می­شوند و از امام حسین (ع) برای حکومت دعوت می­کنند. باید ببینیم که این­ها با بقیه چه فرقی داشتند. چرا مردم مدینه که اتفاقاً از مردم انصارند و اسلام آن­ها قدیمی­تر و اصیل­تر است دعوت نمی­کنند و یک عده­ی دیگر از آن طرف حجاز دعوت می­کنند. اگر قرار به سبقت در اسلام باشد اهل مدینه سابق­تر بودند و لااقل در قصه­ها و چیزهایی که پدربزرگ­ها دم گوششان زمزمه می­کردند شیوه­ی زندگی رسول خدا و … بود کوفه جایی بوده که عملاً شهر نبوده و قرارگاه نظامی بوده که بعداً برای فتوحات استفاده شده و بعداً شهرکی شده و در زمان حضرت علی (ع) که از مدینه می­آید و قائله جمل را که سرکوب می­کند و به خاطر اهمیت راهبردی در آن­جا می­ماند. در این بستر مردم کوفه در طول چهار سال، تجربه­ی متفاوتی از اسلام پیدا می­کند. می­بینند که حاکم اسلامی کارهای عجیب و غریبی می­کند از همه­­ی آن­ها فقیرتر و متواضع­تر و موُدب­تر است و از همه آن­ها افضل است. اما پس از چهار سال این صفات دل آن­ها را می­زند و دیگر حضرت را همراهی نمی­کنند و در نهج­البلاغه است که که حضرت امیر(ع) می­گوید بلند شوید و به جبهه بروید معاویه حمله کرده، کسی بلند نمی­شود و خطاب به آن­ها می­گوید “یا اشباح الرجال”، نامردها، که دیگر کار به جایی می­رسد که حضرت برمی­گردد و می­بیند کسی نیست روی صورتش می­زند و می­گوید: مالک کجاست، میثم کجاست، که وقتی می­گفتم، برمی­خواستند. عمار کجاست؟ دانه دانه کسانی که نیستند را نام می­برد، کسی جواب نمی­دهد. این سیستم حکومتی خیلی سخت است. حضرت می­گوید شما از من خسته شده­اید من هم از شما خسته شده­ام. این تجربه تمام می­شود و حضرت علی (ع) می­رود و معاویه­ای می­آید که به مجرد آمدن – بعد از ماجرای امام حسن(ع)- می­گوید من کاری با دینتان ندارم هرکاری می­خواهید بکنید آزادید من فقط باج و خراج بر کوفه را می­خواهم و حکومت بر شما را. نماز جمعه را چهارشنبه هم بخوانید فرقی نمی­کند من حکومت بر شما را می­خواهم نه از من مطالبه­ای داشته باشید و نه من در برابر شما تکلیفی دارم. یک تکلیف دارید اطاعت و پرداخت مالیات و آزادی در قبال همه چیز. بعد یک دفعه مردم کوفه حافظه­ی تاریخی­اشان یاری می­کند که وضع قبلی خیلی بهتر بود و در نظام قبلی ما بدون توجه به اینکه نژادمان چیست آدم حساب می­شدیم. حالا به ما می­گویند این عرب است با درجه­ی خلوص ۹۰ درصد و این ایرانی است و این به مردم فشار آورد و فشارها متراکم شد. چرا مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند و مثلاً مردم بصره دعوت نکردند. چرا مردم اهواز یا شام یا مصر دعوت نکردند؟ چون آن­ها ۴ سال حکومت حضرت امیر(ع) را ندیده بودند. اسلام بقیه­، اسلام معاویه­ای بود و به همین خاطر مشکل و نقصی در حکومت نمی­دیدند که اعتراض کنند. بر حکومت معاویه و یزید عیبی نمی­دیدند و شکل مطلوب­تری از معاویه سراغ نداشتند. ولی مردم کوفه تنها کسانی بودند که شکل مطلوب­تری از حکومت را دیده بودند؛ یعنی همان بچه­هایی که در کوچه­های کوفه می­چرخیدند و پدران این­ها حوصله­ی اینکه دست بر سر این­ها بکشند و این­ها را بغل کنند و با این­ها بازی کنند نداشتند. وقتی علی (ع) در کوچه­ها عبور می­کرد، می­گفتند آقا ما را بغل می­کنید؟ صف می­بستند سر اینکه آن­ها سر کوچه بایستند و آن­ها را تا ته کوچه ببرد؛… آقا می­شود دوباره ما را برگردانید! این بچه­ها حالا بزرگ شده­اند و زمانی را به یاد دارند که ما حاکمی دیده بودیم که کارهای عجیب و غریبی می­کرد. فشار به حدی بود که آن­ها خسته شده بودند و در واقع پدیده­ای به نام ” شیعیان سیاسی” شکل گرفته بود، “شیعیان منفعتی” !  یعنی کسانی که تشیع را با منافع خودشان سازگار می­دیدند و وقتی حس کردند منافع خودشان مشکل پیدا کرده، شیعه شدند نه اینکه دوازده امام را قبول کنند؛ چون آن روز دوازده امامی در کار نبود در واقع علوی شدند نه حسینی. آن­ها تنها کسانی بودند که در آن مقطع از حکومت علوی تجربه­ی ملموس و عینی داشتند. گفتند به سراغ پسر او برویم و این­گونه می­شود که فقط کوفه­ای­ها نامه می­نویسند. یعنی کل عالم اسلام آن روز حکومت یزید را قبول می­کنند. دو سه نفری بودند که احیاناً حرفی می­زدند که آن­ها را هم ساکت کردند. کسی حرفی نمی­زد و تنها معترض، کوفه­ای­ها هستند که علویِ منفعتی هستند، دیدند که کسی آن­ها را آدم حساب نمی­کند و شهروند درجه­ی دو هستند و ظلم و بی­عدالتی می­شود، گفتند آن الگوی علوی چیز خوبی است برویم و از پسر علی (ع) دعوت کنیم تا دوباره وضع­امان خوب شود. هجده هزار که سهل است اگر به من می­گفتند که کل مردم کوفه هم نامه نوشته­اند من باور می­کردم. چه می­شود کسانی که نامه نوشته­اند زیر نامه­ی خود بزنند؟ به خاطر اینکه همه چیز را دقیقاً با منفعت می­سنجند. گفتند اگر حسین بن علی (ع) خلیفه بشود خوب است و منفعت دارد. بعد دیدند که طرفداری از حسین (ع) خطر دارد یک مدیریت مالی کردند و دیدند که صرف نمی­کند دعوتشان را پس گرفتند. هیچ کدام شیعه­ی اعتقادی نبودند جز چند نفری مثل مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر و … مردم کوفه ضرب و تقسیم کردند، مردم عاقلی بودند. عقل به معنای راسیونالیستی و حسابگری، بعد دیدند که اگر قرار باشد حسین (ع) بیاید خرج زیادی دارد گفتند ما تو را می­خواهیم که زندگی­امان خوب شود، اگر قرار باشد تو بیایی و ما بمیریم که نمی­خواهیم تو بیایی. امام حسین (ع) هر چند که می­داند که این­ها چگونه آدم­هایی هستند، اما وظیفه­ی شرعی دارد که وقتی کسی او را دعوت کرد بگوید آمدم. این جزئی از وظیفه­ی امام است و امام هم باید به ظاهر حکم کند و الا خودش می­داند که قرار است این جا چه اتفاقی بیفتد ولی چون ائمه موظفند به ظاهر حکم کنند تا وقتی که مردم کوفه دعوت خودشان را پس نگرفته­اند، امام وظیفه دارد که برگردد. اما با نقض پیمان مردم کوفه، وظیفه بدست آوردن حکومت همان لحظه ساقط می­گردد. در این بستر امام می­گوید: بگذارید برگردم و به یمن بروم. می­گویند نمی­شود ما با تو کار داریم و … حادثه­ی عاشورا با جزئیات آن اتفاق می­افتد. تصور کنید وضعیت کوفه این گونه است که گفته­اند اگر کسی به جبهه برود هر که به کمک حسین بن علی (ع) برود او را هلاک می­کنیم هیچ، زن و بچه­ی او را نیز اذیت می­کنیم. یعنی طرف ممکن است از خدش بگذرد اما از خانواده­اش که نمی­تواند بگذرد و اصلاً کوفه را محاصره کرده­اند که نیرو نرود. از آن طرف می­دانید که همراه امام حسین (ع) وقتی که به کربلا می­رسند، بعضاً نقل شده که ۱۳۰۰ نفر به همراه ایشان بودند، یک عده محاسبه­گر همراه حضرت بودند که می­گفتند این حسین بن علی (ع) اگر خلیفه شود، استاندار و شهردار و … می­خواهد و چه کسی از ما بهتر. برویم که اوضاع مثبت است. وقتی که رسیدند، دیدند این جا حلوا قسمت نمی­کنند. نهایتاً شبی حضرت گفتند می­بینید که اوضاع چگونه است و … بلند شوید و بروید، همه رفتند تنها ۵۰ نفر ماندند بعد یک عده از کوفه و این طرف و آن طرف و چند نفری هم از سپاه یزید آمدند تا ۷۲ نفر بمانند. یعنی نسبت ۲۵ به ۱ می­شود و اینکه چقدر آن صحابی که آن­جا مانده بودند خود موضوع مستقلی است. من صحنه­ی فرار از جنگ را دیده­ام اگر جبهه رفتن مثلاً ۱۰۰ واحد سخت است در جبهه ماندن وقتی بقیه فرار می­کنند ۱۰ هزار واحد سخت است. اصحاب امام گفتند نخلستانی می­بینیم گفتند طبق نقشه­ای که ما داریم این جا نخلستانی وجود ندارد بعد کسی نگاه کرد و گفت این سپاه سی­هزار نفری عبیدالله است. تازه این چند تایی که از کوفه می­آیند امضا می­کنند که من حاضرم بروم و زن و بچه­ام به دست عبیدالله بیفتد که او از کسی حتی خدا هم نمی­ترسد. ممکن است هر بلایی به سر آن­ها بیاورد. یک مقداری به زمان فعلی­امان نزدیک شویم. شیعه با همین بحث عاشورا گره می­خورد این که امام صادق (ع) در خانه­اش روضه می­گذارد و مداح و شاعر می­آورد و چیزی به نام زیارت عاشورا می­ماند و ثواب­هایی تعیین می­کنند همه­ی این­ها به خاطر این است که یادآوری شود که حادثه­ای که در آن روز اتفاق افتاد، مهم است. آن روز در واقع میکروفیلم و ماکت تاریخ بشریت است. تاریخی که یک طرف آن حق و حقیقت، غالباً قلیل و کم زور و ضعیف، و یک طرف آن باطل، به شکل جذاب و خواستنی و قوی قرار دارد و ظاهراً هم در این معادله حق کتک می­خورد و نابود می­گردد و کل تاریخ بشریت هم همین گونه بوده، اصلاً خدا خواسته این­گونه شود باید این­گونه شود که امتحان معنی بدهد اگر این­گونه نباشد که امتحان معنی ندارد. اگر حق ۳۰ هزار نفر و باطل ۵۰ نفر باشد که هنری نیست. هنر این است که تو در برابر ۳۰ هزار نفر اهل باطل اهل حق بمانی. عاشورا نهاد انتخاب و اراده و اختیاری است که براساس بصیرت و معرفت باشد. اراده­ای که یک دفعه حر می­گوید عجب غلطی کردم! گاهی آدم ۸۰ سال اهل حق است، بعد به بهشت می­رود ولی یک آدمی یک دقیقه اهل حق باشد و به بهشت برود! این خیلی برد می­خواهد یعنی تصمیمی که حر در آن لحظه می­گیرد به قدری ارزشنمد است که با هشتاد سال زندگی حبیب­ابن­مظاهر برابر است ولی بصیرت و معرفت به اضافه­ی چیزهای دیگر. یعنی وقتی امام حسین (ع) به سپاه کوفه می­گوید که شما که می­دانید من فرزند چه کسی هستم می­گویند بله، حتی می­دانند که نماز خواندن پشت او ثواب دارد و حتی چند بار پشت او نماز می­خوانند. معرفت به معنای آگاهی را دارند ولی معرفت و بصیرتی را که حر دارد، ندارند. معرفتی که حر نسبت به مادر حسین بن علی (ع) دارد بقیه نداشتند. معرفت اضافه بر علمی است که از راه تجربه و مشاهده بدست می­آید. آن عنصری که باعث اراده و اختیار می­شود و حادثه­ی عاشورا را به وجود می­آورد، همان است که ما را نجات می­دهد و باعث تکامل بشر می­گردد. آن را اگر بتوانیم کشف کنیم آن موقع حقیقت عاشورا را کشف کرده­ایم و این همه که گفته­اند قالب عاشورا را گرامی بدارید به خاطر این است که این محتوا و حقیقت زنده بماند. حقیقت دین و نهضت عاشورا گوهر واحدی است که رمز سعادت است. آن معرفت را ما در زیارت عاشورا می­بینیم. زیارت عاشورا یکی از ماُثوراتی است که من آن را خصوصاً برای کسانی که علوم انسانی می­خوانم تاُکید می­کنم. زیارت عاشورا همیشه یکی از کسل­کننده­ترین برنامه­هایی است که در اداره­ها می­گذارند. بعد مودبانه می­نویسند که صبحانه میهمان ابا­عبدالله هستید. من هر چه زور زدم با انگیزه­ی صبحانه نتوانستم در آن زیارت عاشورایی بروم که صبح در اداره برگزار می­گردد. زیارت عاشورا یک بیانیه­ی سیاسی و مانیفست است اما تنها استفاده­ای که از آن نمی­شود، همین استفاده است.

مانند زیارت عاشورا باز هم داریم. این­ها میراث شیعه است که با یک بسته­بندی امنیتی بیرون داده­اند. اگر می­گفتند این بیانیه­ی سیاسی عاشوراست همان اول آن را می­گرفتند و پاره می­کردند. مارکسیست­ها که اول بار خواستند افکار مارکسیستی را پخش کنند، گفتند چه کار کنیم که کسی نفهمد. گفتند اسم آن را می­گذاریم مجله­­ی دنیا، اول و وسط و آخر آن را فرمول ریاضی می­نویسیم. سانسورچی­های رضاخان هم می­دیدند می­گفتند این­ها فصل­نامه­های علمی است آن را رها کنیم. این در حالی است که حسرت به دل ما مانده که کسی بیاید و بگوید ما می­خواهیم روی متون اصلی شیعه کار کنیم. خجالت می­کشند که بگویند موضوع پایان­نامه­ی من زیارت عاشوراست. مگر هیاُت است! کار علمی می­خواهیم بکنیم. انصافاً کسانی که امام حسین (ع) را دوست دارند لااقل این­گونه محبت خود را نشان دهند. متون اصلی شیعه، نامه­ها و خطبه­هایی که ما در تاریخ شیعه داریم گمنام مانده­اند و کسی به آن­ها نگاه نمی­کند همین زیارت­ها و … دعای ندبه یک بیانیه سیاسی است. بیانیه­ی سیاسی بودن افتخار نیست که به دعای ندبه بچسبانیم. دعای ندبه یک معرفت است منتها از داخل آن می­شود بیانیه­ی سیاسی استخراج کرد و همین طور زیارت عاشورا. حال چند قسمتی را که به عقل من نوعی رسیده است را می­گویم. اولین مطلبی که در این زیارت عاشوراست این است که در آن خط­کشی­ها پررنگ است؛ مرزبندی بین خودی و غیرخودی است. مرزبندی بین حق و باطل است و این پاسخ محکمی است به کسانی که می­گویند حقایق را سیاه و سفید نکنید. خاکستری هم ببینید. خاکستری دیدن نداریم یا حق است یا باطل. عاشورا که می­گوییم ماکت تاریخ است، یعنی چه؟ یعنی اینکه می­گویند امام فرمود یا باید در سپاه من باشید یا در سپاه یزید. با من نباشید، هر کجا که بوده­اید در سپاه یزید بوده­اید. تماشاچیان جهنمی هستند. ما خاکستری نداریم. بروید که لااقل این­جا نباشید هر که صدای مرا بشنود و نیاید جهنمی است، زیارت عاشورا به این­ها لعنت می­فرستد و دقیقاً بین حق و باطل خط­کشی می­کند. از اول می­گوید خدا لعنت کند… بعد می­رساند به این­جا که مئه مره، صد بار لعنت. از این رسمی­تر نمی­شود… بعد می­گوید اولین کسی که بنای ظلم را بر این خانواده گذاشت…

یعنی مقام تاُسیس، موُسس یک انحراف، خیلی مهم­تر از مقام پویندگاه راه انحراف است چون بنیان کج را این عده گذاشته­اند. در جریان انقلاب اسلامی شبیه این تعابیر و مواضع را حضرت امام داشتند: خصوصاً در باب مجاهدین خلق. بعد یک تعبیری به کار می­برد می­گوید” دفعتکم عن مقامکم و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها”­ یعنی نصب حکومت مال خداست، مبنای مشروعیت الهی است. خدا شما را مرتبه داد. این مقام و منصب چیست؟ از چه منصبی این­ها را عزل کردند. دیگر از این شفاف­تر می­شود اندیشه­سازی و نظریه­پردازی کرد؟ در این دیدگاه مبنای اصیل حکومت، نصب الهی است. رتبه و مقامی است که خداوند می­دهد. امامت و معنویت را که خلفای جور از امامان نگرفتند. تصدی جامعه را از این­ها گرفتند. می­گوید این تصدی را خداوند به شماها داده بود و بزرگترین ظلمی که به شماها شد این بود که شما را از این سِمت جدا کردند. این اولین لعنتی است که در زیارت عاشورا می­شود و بعد می­گوید این خط­کشی تا همیشه تاریخ هم قابل اعتبار است؛ حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه.   

یعنی این اندیشه، تاریخ مصرف ندارد و برای همیشه است. چون مال بشریت است. یک طرف گذشته را می­گوید و یک طرف آینده را. در زیارت عاشورا چند بار در مورد امام زمان (عج) صحبت شده است. فوری اشاره می­کند که «طلب ثارک مع امامٍ منصور من اهل بیت محمد(ص)» یعنی می­گوید یک اتفاقی در گذشته افتاده که اگر بخواهیم آن را اصلاح کنیم باید به آن نتیجه ختم شود. نظریه پایان آن را می­گوید و الگوی مطلوب آن را هم توضیح می­دهد که چه بوده است. هر که به هر بهانه­ای ظلم کرده را لعنت می­کنیم و برائت می­جوییم و تا قیامت هم به این اندیشه وفاداریم و بعد هم دوست­دار مقام محمود یعنی کمال بشری هستیم. می­گوید خدا نعمت خود را بر من تمام کند و به من مقام محمود دهد در سایه­ی این­که من بتوانم بسیجی امام زمان(عج) باشم و بعد این­ها را منعطف می­کند به این­که « اکرمنی بمعرفتکم» یعنی به من کرامت دهد. معرفتی که حر داشت مقام من را بزرگ می­کند و گرامی می­دارد. البته معرفت با نظر خودشان و خلوص را به من بدهد، دوباره می­گوید « معرفت اولیائکم» یعنی فقط ائمه هم نیستند و کسان دیگری هم هستند. این هم مربوط به عصر غیبت و علمای دین. بعد دوباره می­گوید «و ان یرزقنی طلب ثاری کم مع امام هدی» یعنی این معرفت را با آن حقیقتی که به آن ظلم شده و ظاهراً از بین رفته، گره می­زند و این را پلی می­کند به آن آینده­ی مطلوب. به نظر می­رسد از دل این نحوه نگاه بیدار به نهضت عاشورا، انقلاب اسلامی خارج شده و تداوم و آینده­ی آن هم، وابسته و متاُثر از معارف عاشورا خواهد بود.                                                  

 

یک نظر بگذارید