جستجو
آرشیو

نگاهی به وضعیت تولید علم در دانشگاههای ایران-۱

سؤال: لب کلامی که ما می‌خواهیم از شما داشته باشیم، زیاد هم نمی‌خواهیم به حاشیه بپردازیم وضعیت حال حاضر علوم انسانی است که در دانشگاه ما تدریس می‌شود، دانشگاه تهران، بهشتی، علامه و … مثل روانشناسی، جامعه شناسی، تاریخ، فلسفه و … این را شما چگونه درک می‌کنید و دریافتتان از این به چه شکل است. یکی بحث ساختاری است یعنی اساتید و دانشجو که وارد می‌شوند چه چیزی یاد می‌گیرند و چه چیزی بیرون می‌دهند، چه چیزی تحویل جامعه می‌دهند یکی هم بحث محتوایی علوم است که تا چه قدر این محتوا به کارمان می‌آید؟ ما که ادعای تأسیس تمدن اسلامی را داریم با این علوم ممکن است که چنین چیزی امکان‌پذیر بشود؟ با توجه به این که علوم انسانی زیربنای تمدن هستند، ممکن است مسؤولین چنین عقیده‌ای نداشته باشند، ولی ما این فرضیه را داریم و در مقام نفی و اثباتش هم نیستیم.

دکتر کوشکی: وضعیت علوم انسانی در کشور ما یعنی در دانشگاه‌های ما و نه در کشور، چند ویژگی دارد:

۱- عموماً وارداتی‌اند ۲- چون وارداتی‌اند بی‌ارتباط با مسائل و مشکلات و نیازمندی‌‌های جامعه هستند ۳- چون بی‌ارتباط با مشکلات و معضلات‌اند پس بی‌خاصیت و بی‌مصرف‌اند یعنی بود و نبودشان هیچ فرقی نمی‌کند.

اما متأسفانه در حد بی‌خاصیتی هم باقی نمی‌مانند و مضراند. چون بی‌ارتباط با مشکلات ما هستند و صاحبان این علوم خیال می‌کنند که این علوم پاسخ نیازهای ما است و تلاش می‌کنند برای حل مشکلات جامعه از این علوم استفاده کنند، این منجر به ضرر و زیان هم می‌شود. واقعاً این‌ها بی‌خاصیت‌اند ولی کاش بی‌خاصیت بودند یعنی جامعه‌شناسی که در دانشگاه ما تدریس می‌شود ربط به جامعه ایران ندارد، اما آن استاد جامعه‌شناس خیال می‌کند که چون جامعه‌شناسی علم است، ایران و غیرایران ندارد، اما آن استاد جامعه‌شناسی که مبدأ صد در صد فرانسوی دارد همان مثلاً نظریه خاص را در مورد جامعه ایران تطبیق می‌دهد و می‌خواهد یک مسأله را حل کند، تجویز می‌کند، مثل دارویی که به بیماری تجویز کنی که اصلاً ربطی به آن بیماری ندارد.

سؤال: نمونه‌اش همین تئوریهای انقلاب است؟

دکتر کوشکی: نه، اون خوبه، نمونه‌های بدش این است که ما می‌آییم برای انسان ایرانی نظریه های روانشناسی یا جامعه‌شناسی را تجویز می‌کنیم که آن نظریات هیچ ارتباطی با انسان ایرانی ندارد و به بحث دین و خدا و پیغمبر نمی‌خورند. دو تا جامعه، جامعه‌ ایرانی با تمام مشخصات خاص خودش با جامعه یک گوشه دیگر دنیا، با فرانسه با سوئیس، با هرجا، با انگلیس با مشخصات خودش. از طرف دیگر چون این علوم را تجویز کردند- هرچند به غلط- ادعای زیادی دارند حالا اگر تجویزشان اشتباه بوده باشد همیشه تأثیرات غلط داشته این را که نمی‌بینند، پرمُدعا و مغرورند.

این وضعیت علوم انسانی در جامعه ما، دانشگاه ما است، سه تا نکته‌اش را هم گفتم هرکدام زنجیروار به دیگری وصل است.

علم، علوم انسانی در دانشگاه ما تقریباً می‌شود گفت زنده نیست، به شدت متحجر است حتی در حال واپس‌گرایی هم نیست، اصلاً متحجر است، رکود و سکون محض است. تقریباً هیچ نوآوری و ابتکاری در آن وجود ندارد. اگر هم وجود دارد خیلی‌خیلی استثنایی، محدود و نایاب. شاید بهترین نوآوری‌های علوم انسانی ما ترجمه‌هایی باشند که از لغات زبان فرنگی می‌شود که آن هم دیگر اسمش نوآوری نیست یعنی هیچ حرفی برای گفتن وجود ندارد، حرف‌ تازه‌ای نیست. تکرار مکرّرات، مرگ، سکون، جمود، رکود، این‌ها را با احتیاط می‌گویم وگرنه باید واژه های دیگری به‌کار برد.

در خود علوم انسانی که در دانشگاه ما است نو‌آوری معنی ندارد. رکود و سکون محض است همان جزوه‌هایی که ۴۰ سال، ۷۰ سال پیش بوده همان است. حتی در رشته ادبیات فارسی، در رشته تاریخ و … در همه رشته‌ها. تولید علم در علوم انسانی ما معنی ندارد، حرف لغوی است، نه پذیرش دارد، نه زمینه دارد، نه مخاطب دارد، نه فهمش وجود دارد، اصلاً مرخص است. بیمار هم نیست، جسم مرده است، اصلاً چوب است که رشدی نمی‌کند. ما یک تکه چوب را از یک درخت زنده کندیم و آوردیم، این چوب، چوب است، تغییری نخواهد کرد.

یک روزی ما یک گزاره‌های علمی را از دانشگاه سوربن و … آوردیم ایران که به چوب خشک تبدیل شدند. ۳۰ سال دیگر هم باشند همین است، ۸۰ سال دیگر هم باشند همین است نه رشد می‌کند نه بزرگ می‌شود مثل یک سنگی که روزگاری موجودی زنده بوده است و حال فسیل شده، فسیل یعنی چیزی که قبلاً موجود زنده بوده و الان سنگ است.

علوم انسانی در دانشگاه ما یک زمانی در دانشگاه‌های فرانسه، آلمان، امریکا یا هرجایی علم بودند و الان دیگر سنگ شدند، پس‌رفت هم نمی‌‌کنند، کم هم نمی‌شوند، همانی که هستند، هستند تولید علم هم در آن معنی ندارد.

به تعبیر دقیق‌تر در علوم انسانی در دانشگاه تقریباً پدیده‌ای به نام استاد و پدیده‌ای به نام دانشجو وجود ندارد. نه استاد وجود دارد و نه دانشجو، تقریباً یک عده هستند که نان می‌خورند از تکرار مکرّرات را حفظ کنند تا مدرک بگیرند و شاید هم یک روز اقبال یارشان باشد بتوانند در همان دانشگاه‌ها مکرّرات را مکرّر بگویند تا دوباره نان بخورند.

اگر همین امروز علوم انسانی را حذف کنیم در جامعه خلل خاصی رخ نمی‌دهد، چیزی کم نمی‌شود، حتی ممکن است جامعه نفس راحتی هم بکشد. چون الان تصور می‌شود که با روانشناسی که از ژان پیاژه و فروید و … گرفتیم مشکلات جامعه را حل می‌کنیم که همان نکته‌ای است که گفتم نه تنها ابرو را درست نمی‌کنیم بلکه کورش هم می‌کنیم. اگر حالا دانشگاه علوم انسانی تعطیل بشوند نکته مثبتش این است که دیگر کسی ادعای علم و فضل نمی‌کند. چشم طرف را کور نمی‌کند، ابرویش هم درست نیست. این خیلی بهتر است.

این وضعیت دانشگاه هی ماست، اصلاً استادی در دانشگاه علوم انسانی تقریباً منسوخ است. دانشجویی وجود ندارد. معمولاً بی‌استعدادترین بچه‌ها در مقطع دانشگاه وارد علوم انسانی می‌شوند به خاطر این که با استعدادها می‌روند رشته ریاضی و تجربی. اونهایی که معدل‌های زیر ۱۳ و ۱۴ و … بودند میان رشته‌‌های علوم انسانی. این تعبیر من نیست، من نمی‌خواهم به کسی توهین کنم، شما ببینید یک مدیر دبیرستان که یک دانش‌آموز بعد از سال اول می‌خواهد تعیین رشته کنند، یک نفر با معدل ۵/۱۹ می‌خواهد رشته ادبیات و علوم انسانی را انتخاب کند. مدیر به او نمی‌گوید تو حیفی! می‌گوید یا نه؟ با چنین مدیرانی برخورد نداشتید؟ اگر دانش‌آموز بپرسد علوم انسانی مال چه کسانی است؟ می‌گوید: مال همین معدل‌های زیر ۱۴، تو حیفی من نمی‌گذارم تو بروی، تو نمی‌فهمی چه‌کار می‌کنی. حال فرض کن اگر بچه بگوید من دوست دارم می‌گوید تو نمی‌فهمی، بعداً برو دانشگاه فنی که شدی کنارش شعر هم می‌خوانی، رمان هم می‌خوانی.

قاعدتاً وقتی ورودی‌های علوم انسانی بچه‌هایی‌اند که توانمندی تحصیلی‌شان کمتر است تصور کن چه پیش می‌آید. آنقدر که شوق علوم انسانی در دانشکده‌های فنی ما هست در دانشکده‌های علوم انسانی نیست. این یک واقعیتی است که کسی که در این دو دانشگاه درس داده باشد می‌فهمند، من الان ۲ جا درس می‌دهم، هم اینجا (دانشکده فنی) و هم علوم سیاسی کارشناسی ارشد. فقط هم صرف خودم را مقایسه نمی‌کنم، کل مملکت را می‌سنجم، نه دانشجواش دانشجو است، البته ما استثناء هم داریم، دانشجویانی که به درد علوم انسانی بخورند و بفهمند و شوق آموختنش را داشته باشند و وارد دانشگاه بشوند که خیلی کم‌اند، تک و توک. از آن طرف اساتیدی که فهمیده باشند استادی علوم انسانی مساوی دیکته گفتن نیست و به جای مطلب یاددادن به دانشجو روش یاد بدهند، این‌ها هم نسل‌شان در حال انقراض است، اصلاً نبودند،کمیاب‌اند خیلی کم. الان فاضل‌ترین اساتید علوم انسانی کسانی‌اند که دیکته می‌گویند یعنی مطلب به دانشجو می‌گویند نه شیوه تولید مطلب را. کسی شیوه تولید مطلب یاد نمی‌دهد، می‌گویند شما حافظه‌اید بیایید این‌ها را حفظ کنید، جواب دهید و نمره بگیرید و بروید.

تقریباً می‌توان گفت علوم انسانی در دانشگاه ما حافظه محور است فقط حافظه است یعنی صاحبان حافظه برتر‌اند که شاگرد اول بشوند. اصلاً با تحلیل و فهم و … هیچ ارتباطی ندارد حتی رشته فلسفه هم با تحلیل ارتباط ندارد با فهم ارتباط ندارد همه‌اش حفظ و حافظه است.

سؤال: این نحوه تلقی از علوم انسانی در جامعه، این مشکل تمدنی و تفکری است یا به سوء مدیریت علم در کشور برمی‌گردد؟

دکتر کوشکی: اینجوری که الان هست؟ ما الان در کشورمان تمدن که نداریم. فعلاً صاحب تمدن نیستیم.

سؤال: به هرحال ما از یک تفکری تغذیه می‌کنیم.

دکتر کوشکی: یک موقع در کشورمان تمدن داشتیم که آخرین حلقه‌اش دوران صفوی بوده است نه تمدن صفوی بلکه تمدن ایرانی- اسلامی که معاصر دوران صفوی بوده. اسلامی- ایرانی هم نیست، ایرانی- اسلامی است یعنی حجم ایرانیتش از اسلامیتش بیشتر بوده به همین خاطر آن تمدن مورد پذیرش ما به عنوان یک مسلمان نیست هرچند که نکات مثبتی هم در آن بوده.

اما از بعد از صفویه تا الان ما هرروز هویتمان کم‌رنگ‌تر شده و تمدن از دست دادیم و حتی اینکه بگویم یک پس‌زمینه ثابت فکری هم داریم، نداریم؟ یعنی الان شما می‌توانید بگویید کدام اندیشه به طور مبنا وجود دارد؟ کدام اندیشه مورد پذیرش فهم عامه است؟ هیچ‌چیزی را پیدا نمی‌کنید. حتی دین مورد فهم و پذیرش عامه نیست.

بخشی از گزاره‌های دینی بین بخشی از مردم جریان دارد اما روح دیانت در جامعه ما حاکم نیست، فهم یکسان منظم از دین در جامعه ما جاری نیست حتی بین روحانیت ما جاری نیست ما می‌بینیم یک روحانی حرفی می‌زند و روحانی دیگر تکذیبش می‌کند. نمی‌خواهم یک مثال را تعمیم بدهم، ولی می‌خواهم بگویم ما روحانی که دوتایی سخن واحد از دین داشته باشند کم داریم.

آنقدر تکثر و تنوع زیاد است. مردم هرکدام برای خودشان تلقی خاصی دارند فهم خاص دارند که اصلاً فهم دقیقی هم از دین نیست. بقیه حوزه‌های فکری هم همین‌طور.

ما بخشی از حرکاتمان در جامعه از افکار سرمایه‌داری نشأت گرفته، بخشی از ریشه‌های عرفانی، بخشی از ریشه‌های صوفی‌مآبانه، بخشی از سوسیالیست‌ها، عدالتمان را با سوسیالیست اشتباه گرفتیم و … .

به همین خاطر در چنین وضعی، چنین جامعه‌ای که این‌قدر آشفتگی دارد درک درستی از علم و علوم انسانی نخواهد داشت. اَداست، ما اَدا درآوردیم علوم انسانی را. از اروپا کپی کردیم، آن هم کپی ناقص غیرقابل برابر با اصل را آوردیم ایران.

سؤال: اگر اروپا را مهد علوم انسانی جدید بدانیم آنها هم تا حدی وضعیتی شبیه وضعیت فعلی ما را در عصر روشنفکری داشتند، مکاتب متضادی در اروپا در پی این چالش‌ها پدید آمد.

دکتر کوشکی: دوران قرون وسطی که قرون وسطی است.

سؤال: از عصر روشنفکری به این طرف مدنظرم است.

دکتر کوشکی: اتفاقی که رخ داد این است که از قرن ۱۵ تا ۱۸ این‌ها ۳۰۰ سال زحمت کشیدند، تلاش کردند که یک مبنا پیدا کنند. حالا بنده می‌گویم آن مبنای فکری از قضای روزگار مبنای غلطی است اما به هرحال مبنایی پیدا کردند که اسمش هم اومانیسم است و براساس این اومانیسم آمدند سایر مبانی‌شان را چیدند از دل اومانیسم، لیبرالیسم متولد شد، از دل اومانیسم دموکراسی متولد شد از دل اومانیسم اقتصاد سرمایه‌داری متولد شد حتی از دل اومانیسم، مارکسیسم بیرون آمد. این‌ها را بنده هیچ کدامشان را قبول ندارم ولی پایه‌ای شد که الان بشر غربی نسبت به این‌ها فهم مشخصی دارد. یعنی الان گفتمان فکری حاکم بر تمدن غرب به عنوان یک کلیت گفتمان مسلطش چیست؟ سرمایه‌داری، لیبرالیسم فرهنگی و دموکراسی. این‌ها گفتمان فکری مسلط بر ذهن انسان غربی است و البته انسان غربی از قرن ۱۵ تا ۱۸ تلاش کرده، که این را بدست آورد، منتها طبق اعتقاد بنده این مبنا از بیخ غلط است. چون اومانیسم شرک است پس همه محصولاتش هم غلط است ولی آنها در شرکشان یکنواخت‌اند و حتی اگر در شرک هم یکنواخت باشی، یکنواختی در ایده و عمل، نظم به ارمغان می‌آورد.

قرآن می‌گوید ما حتی به کفار فرصت دادیم تا خودشان را نشان دهند، یکدفعه عذاب نمی‌فرستیم تا بلایی سرشان بیاید.

در غرب طبق فرصتی که سنت خداست و به آن‌ها داده شده، تمدن غرب یک تعریف شرک‌آلود را مبنا گذاشته که مبنای فکریش است و براساس آن تمدنش را ساخته، تمدنی که بنده انسانی نمی‌دانم، تمدنی که راه به ناکجاآباد خواهد برد و تا الان هم همه‌اش ناکجا‌آباد بوده و عاجز است از این که یک محصول واقعی به درد نخور و واقعی انسانی بدهد.

سؤال: خیلی هم در غرب وحدت نبوده است این همه مکاتب متعارضی که در غرب بوجود آمده است خلاف وحدتی است که شما می‌گویید.

دکتر کوشکی: چرا، مبنایش متفاوت است. الان جامعه غربی براساس کدام مبنای اقتصادی اداره می‌شود؟ اقتصاد باز حالا تاکتیک‌های برخورد با اقتصاد باز متفاوت است. در یک چیز متفق بودند. این که بهشت را در زمین و با پول بسازند. اما بعضی‌ها فکر کردند این پول دست دولت باشد شدند سوسیالیست‌ها و مارکیست‌ها، بعضی‌ها گفتند این‌ پول دست مردم باشد شدند کاپیتالیست‌ها، سرمایه آزاد، اقتصاد باز ولی در این که پول عامل ساخت بهشت زمین است هیچ کدام اختلاف‌نظر نداشتند.

الان آنجا همه انسان‌ها می‌دانند به همان اندازه که پول دارند خوشبختند. این یک تعریف مشترک است که هیچ کس هم این حرف را طرد نمی‌کند، لعن هم نمی‌کند مخالفت هم نمی‌کند.

مثلاً فرض کنید این پول چگونه دوبرابر شود ۱۰ تا تئوری اقتصادی دارد، حالا شاید در این ۱۰ تئوری، فقط یکی از آنها درست باشد اما در خصوص این که چون پول عامل خوشبختی است باید ۲ یا چندبرابر شود هیچ‌کس شکی ندارد.

ممکن است یک مسلمانی آنجا باشد که نداند، آن مسلمان که در حوزه تمدنی غرب نیست، اشتباهی آنجا رفته. ممکن است آقای مهدوی کنی هم قلبش درد بگیرد ۳ ما فرانسه باشد یا یک آیت‌اللهی، نماینده ولی فقیه باشد در اتریش و همیشه آنجا زندگی کند، اما او که در حوزه تمدنی نیست پاسپورت اتریشی هم بگیرد باز هم در حوزة تمدنی غرب نیست. ولی آنهایی که در حلقه تمدن غرب حساب می‌شوند در مبانی فکری مشترکند.

دولت‌های رفاهی در سوئد، دانمارک و فنلاند معتقدند که پول منشأ خوشبختی است. امریکا در مقطع اقتصاد ریگانیسم هم معتقد بود که پول منشأ خوشبختی است اما دولت‌های رفاهی مثل سوئد معتقدند این پول را در جامعه به یک نحوی بالانس می‌کنیم که هم از آن برخوردار بشوند و همه از خوشبختی برخوردار شوند. ریگان می‌گوید من آزاد می‌گذارم هرکه بیشتر بدست آورد از خوشبختی بیشتری استفاده کند، در واقع در حد تاکتیک است. در کلیتش اختلافی ندارند. هیچ‌کدام در این تردیدکه سرنوشت بشر بدست خودش است و به کسی پاسخگو نیست. انسان خودش است و آنچه که بدست می‌آورد و آنچه که هزینه می‌کند و آنچه که رفاه می‌آورد و تمام می‌شود.

معاد با تمدن غرب نسبتی ندارد کما اینکه قبل از معاد هم نسبتی با تمدن غرب نداشت. تمدن غرب در مورد یک پرانتز تولد و مرگ حرف می‌زند. آن هم در خصوص بعد مادی‌اش. از این نظر مشترک‌اند.

سؤال: شما معتقد هستید که ما استاد و دانشجو به معنای واقعی نداریم حال می‌خواهیم یک بررسی انجام دهیم که همین اساتیدی که الان در جامعه‌مان داریم این‌ها به چه شکل‌اند؟ چه جور آدم‌هایی علوم انسانی را تدریس می‌کنند در جامعه فعلی ما؟ جدا از اینکه این‌ها دارای توانایی‌های علمی باشند، آیا افرادی دارای علقه‌های دینی هستند؟

دکتر کوشکی: من به نسل اساتید فعلی امیدوار نیستم علتش این است که اصلاً ما استاد نداریم. استاد در علوم انسانی کسی است که شیوه اندیشیدن را یاد دهد.

سؤال: از آن جهت که این‌ها روی تعداد زیادی دانشجو تأثیر گذارند عرض می‌کنم.

دکتر کوشکی: نه بیشترین تأثیری که می‌گذارند این است که این‌ها یک باور غلط را به دانشجوها تزریق می‌کنند، تقدیم می‌کنند، ارایه می‌دهند، می‌قبولانند، وانمود می‌کنند که بدیهی است. نکته‌ای را ارایه می‌کنند و آن نکته این است که این‌ها راه حل مشکلات جامعه ماست. برخی از این دانشجوها هم این را باور می‌کنند و این راه‌حل‌هایی را که هیچ ربطی به جامعه ما ندارد را در عرصه‌های اجرایی بر مشکلات منطبق می‌کنند و مشکلات دو برابر می‌شود، ۴ برابر می‌شود. تأثیرش هم همین است هیچ تأثیر دیگری ندارد.

در واقع این بی‌رحمانه قضاوت کردن نیست. این واقعیت است.

سؤال: ما این اساتید را لمس کردیم. یک مقدار به نظر می‌رسد فراتر از این تأثیرگذار باشند، به لحاظ تفکراتی که القا می‌‌کنند؟

دکتر کوشکی: همین است دیگر. مثلاً فرض کنید بیان مؤدبانه‌اش این است که به دانشجو می‌گویند اقتصاد علم است فرق نمی‌کند که کجا باشد. بعد دانشجو هم باورش می‌شود و وقتی وزیر اقتصاد شد همان دیدگاه‌ها را پیاده می‌کند و پدر دولت را درمی‌آورد. همانی است که گفتم حالا شما مفصلش را می‌خواهید.

سؤال: در نمونه‌هایی که شروع کردیم مثل دانشگاه امام صادق و چندتا از این نمونه‌ها ما توانسته‌ایم کاری انجام دهیم؟

دکتر کوشکی: دقیقاً نمونه‌هایی که خواستیم درستش کنیم یکی دانشگاه باقرالعلوم قم است و یکی دانشگاه امام صادق و یکی هم مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی. در همه این‌ها من فکر می‌کنم محصول واقعی این‌ها پرت‌اند، اوت‌اند.

سؤال: گیر این‌ها چیست؟

دکتر کوشکی: گیر این‌ها در این است که این‌ها اصلاً الگوی مطلوب نداشتند. الگوی مطلوب علوم انسانی را نمی‌شناختند یا می‌شناختند ولی فراموش کردند یا اینکه از آن غفلت کردند.

سؤال: از کجا باید الگوی مطلوب را جستجو کرد؟

دکتر کوشکی: ما الگوی مطلوب داریم.

سؤال: مثلاً؟

دکتر کوشکی: حوزه‌های علمیه ما، ولی نه حوزه‌های علمیه امروز. حوزه علمیه ما وقتی محصولش ملاصدرا، شیخ بهایی، شیخ انصاری و … بودند؟

سؤال: چه ویژگی داشتند؟

دکتر کوشکی: چندتا ویژگی داشتند. البته در این ۱۰۰ سال هم حوزه علمیه آن زایندگی و پویایی را نداشته. امام محصول حوزه نیست، این‌ها معنی دارد.

شاید یکی از کاملترین الگوهای علوم انسانی در حوزه آموزش عالی‌اش حوزه‌های علمیه ما در قرن ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ باشند. الان هم که ما حوزه علمیه نداریم. چون داریم می‌کشیمش. بقایایش را هم با بی‌رحمی نابود می‌کنیم. با تقلید ناشیانه از الگوی دانشگاه و تطبیقش با حوزه بقایایش را هم به باد می‌دهیم. همین باقرالعلوم، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، مؤسسه آقای سبحانی این‌ها دیگر تیر خلاص به پیکر حوزه‌اند.

حال ویژگی‌های حوزه‌های علمیه در آن مقاطعی که گفتم که الگوی مطلوب علوم انسانی بودند چه چیزهایی بودند. ۱- زنده بودن دانش، در آن مقاطع حوزه‌های علمیه جایی بودند که دانش به وفور تولید می‌شد و جاری بود. شما الان نگاه کنید کتاب‌های حوزوی که در آن مقطع بودند یک بخشی به اسم حاشیه‌نویسی داشت. حاشیه‌نویسی یعنی چه؟ یعنی اصل بر این بود که شاگرد با استاد حرفش فرق کند. یعنی اگر شاگردی همه حرف‌های استادش را تکرار می‌کرد می‌شد مدرس عادی حوزه، مدرس عادی بود. کسی که صبح تا شب می‌گفت استاد ما چنین گفت، استاد ما چنان گفت. در واقع بلندگوی استادش می‌شد.

اما در حوزه اقبال با کسانی بود که صحبت استاد و صحبت مشایخ قبلی را می‌گفتند و تکمیل می‌کردند یا نقد می‌کردند یا نواقصش را می‌گفتند یعنی علم رشد می‌کرد یعنی بنده می‌آمدم به حرف‌های اساتیدم نکاتی را کم و اضافه می‌کردم شاگردم به حرف‌های من چیزی را کم و اضافه می‌کرد. بعد ما یک سلسله‌ای را می‌بینیم که مثلاً ۲۰ تا استاد و شاگرد با یک مکتب فکری آمدند اما محصولاتشان دائم رو به تزاید است، کاملتر شده، عیب‌هایش کمتر شده و این مکتب رشد کرده حالا یا مکتب فقهی یا اصولی یا عرفانی یا فلسفی یا حتی مکتب ادبیات عرب در حال رشد بود. می‌خواهم بگویم نگرش یعنی چه؟

شاگردی به حضرت امام می‌گوید من تقریرات بحث شما را آوردم بعد امام می‌بیند که او واو به واو حرف‌های امام را نوشته است امام می‌گوید این جزوه تو بدترین توهینی است که می‌توانست به من بشود شاگرد می‌گوید حاج‌آقا هرچی شما گفتید نوشتم امام می‌فرمایند: دقیقاً به همین دلیل من در صحبت‌هایم یک کلمه ایراد و اشتباه و نقص نداشتم؟ جایی نمی‌شد حرف‌های من را تکمیل کنی و دقیق‌تر بگویی. خوب یه حاشیه به حرف‌های من می‌زدی. تو با این کارت به من توهین کردی که عین حرف‌های من را به من تحویل دادی. من باید از تو یک چیزی یاد می‌گرفتم.

در آن عصر در حوزه‌های علمیه اشکال کردن و بحث علمی کردن یک متد آموزشی بود یعنی استاد بحثی‌رو شروع می‌کند و دانشجو اشکال می‌کند و این اشکال و پاسخ استاد ۱ ساعت طول می‌کشد اما متد آموزشی است یعنی هم استاد درس را بهتر می‌فهمد و نکاتی را که تا آن روز نفهمید بود می‌فهمد، هم دانشجو می‌فهمد و هم بقیه دانشجوها می‌فهمند. چه چیز را می‌فهمند؟ استدلال کردن را یعنی در اشکالی که طلبه وارد می‌کند و توضیحاتی که استاد می‌دهد، استدلال استاد بر صحت قول خودش را می‌بیند یعنی استاد می‌خواهد در مقابل دانشجویی که ایراد وارد می‌کند ثابت کند که این حرفی که گفتیم به این دلیل درست است. دانشجوها در این محاجه دوطرفه یا سه‌طرفه یا چندطرفه گوش می‌گیرند و یاد می‌گیرند از استاد که چه‌جوری حرفمان را ثابت کنیم.

سؤال: الان هم سنت حاشیه‌نویسی هست. در فلسفه ایرادی که می‌گیرند این است که چرا این همه استاد فلسفه که هستند چرا کسی طرح ‌نویی در نمی‌اندازند و همه بر اسفار حاشیه‌ می‌نویسند؟

دکتر کوشکی: همه حاشیه بر اسفار می‌نویسند ولی صحبت بر سر این است که حاشیه‌نویسی این‌گونه بود که بنده کتاب اسفار می‌نوشتم یک شخص دیگری می‌آمد و مکتب من را کامل می‌کرد یعنی دیگر اسفار نبود. الان از این حواشی که امروز به اسفار نوشته می‌شود شمـا چند تا مطلب نو می‌توانید در آن پیـدا کنید که پاسخگـوی نیـازهای فلسفی جـامعه باشد؟ هیچ، تک و توک، استثنـاء.   (النـادر کالمعدوم) آنجا صحبت این بود که آن شاگرد می‌دید که جامعه یک مقدار به سمت جلو حرکت می‌کند ولی همة دیدگاه استاد پاسخگوی نیازهای جامعه ممکن است نباشد. براساس رشد جامعه، براساس رشد عقلی خودش و براساس این که دین باید پاسخگوی نیازهای جامعه باشد، گزاره‌های علمی در رشته خودش را متکامل می‌کرد، کامل‌تر می‌کرد، نواقصش را رفع می‌کرد بعضی‌هایش را خط می‌زد بعضی را اضافه می‌کرد.

سؤال: نظریه‌های تولید شده چقدر به درد همان دوران خورده است؟

دکتر کوشکی: دوران صفوی دورانی بود که ما قطب اقتصادی در جهان بودیم، وسط جاده ابریشم بودیم. دو طرف جاده ابریشم صنعت و اقتصاد ما اعتبار داشت، می‌شناختند و کالای ایرانی را محترم می‌شمردند، با ارزش می‌شمردند. کالاهای ما در عرصه‌های صنعتی در عرصه‌های هنری، قالی و کوزه و کاسه و محصولات کشاورزی ما، دو طرف جهان را تغذیه می‌کرد. در هر چیزی که فکر کنید در معماری به اوج رسیده بودیم در خط به ابتکار و اختراع و اوج رسیده بودیم، در مینیاتور، نگارگری به ابداع و اختراع رسیده بودیم، در طبابت در همه این‌ها، در ریاضی و … . اما مبنای این تمدن چه بود؟ کدام فکر فلسفی مبنایش بود؟

سؤال: اگر همین تمدن صفوی را در ایران copy & paste کنیم دوام می‌آورد؟

دکتر کوشکی: اصلاً نمی‌توان این کار را کرد. هیچ چیزش را نمی‌شود آورد.

سؤال: آن موقع تمدن غرب نبود که تمدن‌های دیگر را تحت تأثیر خودش قرار دهد.

دکتر کوشکی: اگر هم بود فرقی نمی‌کرد.

سؤال: چه بسا که اگر الان هم تمدن غرب نبود شاید ضعفهای ما نمود پیدا نمی‌کرد و چه بسا ما به عنوان کشور یا تمدنی با شرایط مطلوب تلقی می‌شدیم.

دکتر کوشکی: همان زمان چین برای خودش جهانی بود و مردم چین در اوج تمدن بودند ولی جامعه ایرانی گفت من کاری به کار تمدن چین ندارم.

سؤال: تمدن غرب یک ذات جدایی از تمدن چین و ایران دارد، یه نوع ذات استیلایی دارد که آن‌ها ندارند.

دکتر کوشکی: قبول دارم ولی صحبت بر سر این است که ذات استیلایی تمدن غرب همه‌جا را نمی‌تواند بگیرد. آن جایی می‌رود که خرابه باشد یعنی اگر امروز ما یک تمدنی داشته باشیم ذت استیلایی تمدن غرب جلویش لنگ می‌اندازد. تمدن غرب جایی می‌رود و رسوخ می‌کند و تسلط پیدا می‌کند که اونجا قدرتمند نباشد.

سؤال: وقتی غرب ظهور کرد همه جا خرابه بود که توانست همه جا نفوذ کند؟

دکتر کوشکی: شما یک جای آباد را بگویید. عثمانی خیلی آباد بود؟ انحطاط بود تمدن ایرانی در حال انحطاط بود. انحطاط تمدن ایرانی از کی شروع شد؟ از زمان شاه‌ عباس. هندوچین هم در حال انحطاط بودند همه در حال انحطاط بودند.

یک نظر بگذارید